تبليغاتX
سبزو آبی
غزل بهانه شد و ...
 

 

((همين كه آمدي از در غزل مجسم شد

و با اشاره تو واژه ها منظم شد))

 آقای حسين حاجي هاشمي

 

 

غزل بهانه شد و واژه ها مصور شد

و آسمان خیالم پر از کبوتر شد

کبوترانه ترین واژه ها در اوج خیال

از آن میانه ولی نام عشق بر تر شد

و بود روز عجیبی که عشق هم آن روز

به نام او شد و در شور وحال دیگر شد

فضای شهر پر از عطر ((دو ستت دارم ))

که بر زبان   نه   در چشمها مکرر شد

 

و عشق و واژه و احساس و آسمان و خیال 

به روز تر شد و با نام او برابر شد

 

و او کسی است که سلطان قلبها... آری

درست حدس زدی روز روز مادر شد

 

 

 

سلام خیالی
 

به هم زدی دو لبت را  ولی بدون کلام

و خواندم از لب تو واژه ای شبیه سلام

وبا سلام خیالی که اتفاق افتاد

به جز سرودن تو هر حلال  بود  حرام

واتفاق تمامی نداشت ...می بارید

نگاه  هر دوی ما هم  گرفته بود  ایهام -

که تو نگاهت را زیرکانه دزدیدی

مرا رها کردی با هجوم این ابهام

 

 

وبعد...  چون به خودم آمدم نبودی تو

تمام واقعه این بود وقصه بود تمام

 

ازاین میانه نمی دانم اشتباه از کیست

تصور من ؟ ... اتفاق ؟ یا تو ؟ کدام ؟

 

شب بود

شب بود  اما رنگ شب رنگی دگر بود

چشمان شب مخمور خواب ولیک تر بود

شب بود و آن شب کوچه های شهر ،بیتاب

غرق وداع گامهای یک نفر بود

 شب شرمگین بود از وجود خود در آن شهر

اما از آن هم شهر شرمش بیشتر بود

 آن شب زمین می خواست فردا را نبیند

شب مانده بود و فارغ از فکر سحر بود

ای کاش آن شب را سحر هرگز نمی بود

یا بود  اما بی قضا و بی قدر بود

مهتاب -شاه شهر شب-  پیمود شب را

آن شب ولی مهتاب هم آسیمه سر بود

هر لحظه کم کم موعدش نزدیک میشد

در دل خبر در جان شرر شوری به سر بود

با التماسی داد میزد -در- که بر گرد

در شهر تنها باوفا شاید که ،در بود

عاشق ندارد در دلش یک لحظه تردید

اثباتش اینکه مرد میدان وخطر بود

تکبیر زد  زد پشت پا بر کل عالم

چون در نمازش روی ذات حق نظر بود

یک لحظه آن دم پایه های عرش لرزید

در آسمان و در زمین طوفان اگر بود...!

محراب بود و سجده بود و عشق ... اما

شمشیر کین وقصد دین و سر سپر بود

بغضی شکست و صد قیامت بر ملا شد

شاید از آن پس یک جهانی بی پدر بود

اسطوره فخر بشر یک شهر و یک مرد

یک شهر نه  ، عالم علی را مختصر بود

 

 

مثل غروب جمعه

 

مثل غروب جمعه دل تنگ می گرفت

کم کم سیاهی دل ِ شب رنگ می گرفت 

کم کم هجوم سرد و سیاهی...سیاهتر

شب می رسیدو ماه ولی ماه  ماهتر 

شب می رسید و شعر به مطلب نمی رسید

جز غم نداشت کاش که آن شب نمی رسید

آشوب شد به دل به دل ِ شهر همچنین

آسیمه آسمان و سرآسیمه تر زمین

شب بود وچشم شب همه حرف نگفته بود

حرفی که بغض بر سرراهش زده کمین

شب، شعر ،شهر ،کوچه ،دل وماه وآسمان

دلگیر بود انگار انگار نه یقین

آنشب سکوت سرد دل شب شکسته بود

هی ضرب، ضرب ،ضرب، تتن تن تتن طنین

در رد پای ممتد تنتن طنین ِ دور

پیداست یک سیاهی  با رنگ شب عجین

کم کم که میروی جلو مبهوت می شوی

انبوه مرد و زن همه در باوری حزین

این شور محشر است خدایا چه محشر است

شايد عزاست... نه چه عزاییست اینچنین

این فوج فوج سیل خروشان داغدار

لبیک هست و پاسخ «هل من لنا معین؟»

پاسخ به او که خاک ز خونش مقدس است

ازروی اوست تا به ابد آب شرمگین

فرداست روز تابش خورشید سرخ عشق

روزیست بر جریده ی تقویم بی قرین

روزیست آن که ذلت صفین زنده شد

بر نوک نیزه ها شد قرآن ز روی کین

این بار نوک نیزه و قرآن ِ دیگر است

این نیزه تا به پا شده بر پاست نام دین

 

حا لا پس از گذشتن ِ بیش از هزار سال

تکرار واقعه است فرا تر ز پارسال

شب ،شعر ،شهر ،سردوهنوز آسمان سیاه

هفتادو دو ستاره فقط مانده است و ماه

 

جدا جدا من و تو
یکی نبود ...یکی بود...جز خدا ...من وتو

دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا   من و تو

سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی

خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-

و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه

چگونه بشکند اما سکوت را من و تو

سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن

شدیم کوهی از آتش  جدا جدا  من و تو

گذشت...هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت

نبود دست من و تو ولی... چرا؟من وتو  

 

غزلي يادگار

 

شبيه لحظه حساس داستانها بود

نگاه او به من و من به او چه زيبا بود

غريبه بودو به من آشنا تر از خود من

و باز اين هم تعبير داستانها بود

شبيه خلوت زيباي نور و آيينه

سپيدو ساده ويكرنگ خلوت ما بود

قسم به عشق خدا را به چشم او ديدم

خدا كه قابل ديدن نبود اما بود

هميشه آخر قصه شبيه حدس تو نيست

شبيه حدس خودم هم نبود  نه...يا بود!؟

گذشت...رفت...دوباره نديدمش ديگر

ازاو فقط غزلي يادگار اينجا بود

 

به ياد تو

شب است و من به خواب پشت پا زدم به ياد تو

شدم زخويش بي خيال ودم به دم به ياد تو

به برگ برگ لحظه هاي خلوت شبانه ام

تو را به طرح و قالب غزل زدم به ياد تو

به خواب بود يا سراب ديدمت ز دور دست

به پيشباز مقدم تو آمدم به ياد تو

به كوچه ي خيال با تو بودن وقدم زدن

نبودي و خودم زدم قدم قدم به ياد تو

هنوز هم به ياد تو غزل رديف ميشود

اگر چه نيست واژه اي به جز عدم براي من

 

چادر سیاه
 

الزام دختران جوان چادر سیاه

بی چون و بی چنین و چنان چادر سیاه

یک درس ، واحد عملی با همین شعار:

کل کلاس جز پسران چادر سیاه

یک عده ای ودیعه گرفتند و عده ای

شاید خریده اند گران چادر سیاه

آنها که هر دقیقه به رنگی در آمدند

یک رنگ می نمایدشان چادر سیاه

حالا که این سعادت و توفیق شد نصیب:

یک روزشان گذشت در آن چادر سیاه :

باید که قدر آن بشناسند واقعاٌ:

زن را وقار هست نشان چادر سیاه

یا از نگاه مردم اینگونه پی برند :

زیبا شده به قامتشان چادر سیاه

من خود که دیده ام و قسم می خورم که هست:

زیبا ترین لباس زنان چادر سیاه

هشت دوی هشتادو دو ، دادگستری

الزام دختران جوان چادر سیاه